X
تبلیغات
جشنامه
زمان ثبت : جمعه 23 آبان‌ماه سال 1393 در ساعت 12:38 ق.ظ
نویسنده : هاجر
عنوان :

اینجا کلا برای کلمات اشفته ام است. زیاد به معنا و مفهوم چیدمان کلمات فکر نمی کنم.

بهانه ای برای حال بد نیست، اما چرا حال بدم، چرا این حیرانی و اشفتگی ام، خوب که نمی شود هیچ، هر روز سرگردن تر میشوم.

بیا، بیا برویم سرزمین غریبه ها، چه فرقی می کند متمدن باشند یا نباشند، درختی باشند یا زمینی، یا اصلا هوایی. همین که زبانشان را نمی فهمی و فقط لبخند ابلهانه صورتشان را می بینی، همین بس است. سرخ باشند، زرد، یا سفید فرقی نمی کند. بهتر از آشناهای غریبه اند. هم زبان و همرنگند اما انگار هر کدام از کره مریخ آمده اند.

اینجا را دوست ندارم. حتی راحت نفس نمی کشی....دود نفس می کشی. دود بخور. دود خوب است. بدنت را واکسینه می کند، شبیه همین اشنا غریبه ها می شوی. نه اشکشان اشک است نه لبخندشان. 

این حال نا بسامانم کی سامان قرار است بگیرد.



زمان ثبت : سه‌شنبه 7 مرداد‌ماه سال 1393 در ساعت 04:06 ق.ظ
نویسنده : هاجر
عنوان :

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد...

منتظر اذان صبحم، که مثل هر روزه این ماه نماز صبح بخونم و بعد بخوابم. عادت شده. کندن از عادت سخته. 

همه اندیشه ام اندیشه ی فرداست

از فردا قراره تنها شم. بی پناه. این ماه که تموم میشه، گرسنگی و تشنگی هم تموم میشه. اما با اینکه فردا عیده از رفتن این ماه ناراحتم خیلی. اخساس تنهایی میکنم. بی پناهی. انگار از یه خونه ی امن خدایی پتاب شدم دوباره بین شهر و ادمهای ... . 




زمان ثبت : پنج‌شنبه 9 آبان‌ماه سال 1392 در ساعت 07:59 ب.ظ
نویسنده : هاجر
عنوان : کوچه های سنگ صبور

انقلاب... خیابان انقلاب... میدان انقلاب... انگار، انگار همه ی مرا میشناسد. همین خیابان بود که کوچه کوچه هایش تنهایی ام را بغل میکرد. سرد بود میلرزیدم. لا به لای گرمای مغازه هایش گرم میشدم و انتظار میکشیدم. همین خیابان بود که لا به لای ادمهای عجولش که تند تند راه میرفتند، منی که اهسته و منتظر قدم میزدم، اشک هایم را پیدا میکرد و از صورتم گم میکرد. سرد بود و قدم هایم را سمت کافه ای هل میداد. فنجان قهوه تمام رگ هایم را گرم میکرد. منتظر منتظر منتظر.... تلفن زنگ میخورد و انتظار تمام میشد. خسته ولی دوان دوان میرفتم. ولی روحم همچنان منتظر بود . زیاد نیست زمانی که از ان روزها گذشته ! شاید اندازه دو سال. همچنان من هستم و خیابان انقلاب. اندوه دیگر در صورتم نیست. فقط در قلبم زندانی است. روی قلبم یخ میگذارم.  به خیابان ها و مغازه ها میخندم. من هنوز منتظرم!



زمان ثبت : شنبه 4 آبان‌ماه سال 1392 در ساعت 03:49 ق.ظ
نویسنده : هاجر
عنوان :

تو باش

حتی اگر هیچ کس نباشد

تو باش

همه اینها که می بینی

هستند

ولی نیستند

تو باش

بودنت کافی است

بیشتر از کافی

تو باش

بودنت بی ترس است

بی دلهره ی نبودن

کم بودن

تو باش

بودنت 

گرمای خوب روز برفی است

بودنت همه چیز ست

بی نهایت است

ابد است

همان ابد که همیشه میگفتم

و فقط تو

فقط تو می شنیدی

تو می شنیدی

می دیدی

تو 

وجودم بودی

دم و بازدمم

تو باش

بی خیال  تنهایی

تو باش 



زمان ثبت : چهارشنبه 1 آبان‌ماه سال 1392 در ساعت 12:49 ق.ظ
نویسنده : هاجر
عنوان : دیده شود یا نشود!

مهم نیست بخوانند یا نخوانند. دلتنگی حرف جدیدی نیست . جذاب و پر طرفدار هم نیست. چیزی که چنگال در گلویت در قلبت فرو میبرد، جذاب نیست دوست داشتنی نیست! 

فکر، فکر، فکر... اطرفام پر از عزیزانی است که کوچکترین اخم ابرویشان تمام فضای فکرم را به لحظه ای اشفته میکند و تمام دغدغه ام هستند. 

اینجا جای امنی است، غریبه است، اشنا نیست که به نوشته هایت عجیب و غریب نگاه کنند و پشت سر نوشته هایت حرف بزنند. اینجا مجازی مجازی است. خودت هم اینجا مجازی هستی. 

این افکار شلوغ و مجازی اینجاراحت غوطه میخورند. این افکار دغدغه ی همه چیز و همه کس را دارد جز همان کسی که باید داشته باشد. دلواپس همه کس میشود جز... 

چه میشود گفت. خوی ادم طور اینجور است،هر کس برود فکر دنبال او می رود. هرکس باشد و به تو نگاه کند و حواسش به تو باشد، از او غافلی!  

گفتم شاید اینجا این دلواپسیهای دو روزه ، تمام شود،برود، تا فکر کنم به....همان که هر لحظه از من به من نزدیک تر است.






   1       2       3       4       5       ...       26    >>


imjava


irLearn.com