X
تبلیغات
زمان ثبت : پنجشنبه 29 فروردین ماه سال 1392 در ساعت 10:41 PM
نویسنده : هاجر
عنوان :

خیلی خاک گرفته....مهم نیست....همه ی جاهایی که می نوشتم خاک گرفته...دفترام...کاغذای یادداشتام... نوت موبایل و.... ام. اینجا هم روش... این روزا دیگه کی حوصله داره بنویسه.... شاید دچار پیری زود رس شدم.

-مگه پیرا چیزی نمی نویسن؟

-نه! حوصله نوشتن ندارن....اصلا کلا حوصله ندارن. نه حرف بزنن. نه بشنون. نه بنویسن.

-پس ادمای پیر دوست دارن چی کار کنن؟

-سوالایی می پرسیا؟!

- اخه تو میگی دچار پیری زودرس شدی!

- مثلا همین... حوصله ندارن کسی بهشون گیر بده و هی سوال پیچشون کنه...

-دیگه دوس دارن چی کار کنن؟

-چه می دونم!

- خوب بگو تو چی کارا می کنی؟ شاید فهمیدم آدمای پیر چی کارا می کنن.

-الان دلم می خواد فرار کنم برم بخوابم...

-راس میگی....ادمای پیر دوس دارن همش بخوابن!

-بهت که گفتم دچار پیری زودرس شدم!

-اره شدی....داری تلقین میکنی...چون هنوز خنده هات فرق می کنه....خنده هات هنوز از ته دلته...پیرا حوصله خندیدنم ندارن!

-پیرا خودشون تو خلوت خودشون به خودشون گیر میدن...مث من و تو الان....

-یعنی واقعا پیر شدی؟! نشدی بابا! نشدی...فقط گیر دادی به من و پیر شدم پیر شدم راه انداختی....من که توام ...توام که منی... من که پیر نشدم. بیخود بهم تلقین نکن...



زمان ثبت : چهارشنبه 27 دی ماه سال 1391 در ساعت 3:47 PM
نویسنده : هاجر
عنوان :

روزهای زیادیه نیومدم اینجا! حرف هست زیاد هست... نای گفتن نیست...گفتن و گفتن و نوشتن و نوشتن علاج نشد که نشد حالا مگر سکوت علاج شود. وقتی باد مخاطب باشد خوب است اما علاج نمیشود دردی. پس سکوت باید کرد. حتی منبع درد هم گم شد! اما درد نرفت! درمان کجاست؟ نمیدانم! از این دنیای پیر و کهنه و تاریک هیچی هیچی نمی خوام

ارغوانم انجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد میگرید

ارغوان این چه رازیست که هر سال بهار با عزای دل ما می اید

ارغوان تو برافراشته باش

تو بخوان



زمان ثبت : شنبه 15 مهر ماه سال 1391 در ساعت 02:54 AM
نویسنده : هاجر
عنوان :

اینجا اینجا خیلی خسته و تنها شده، ساکت و سوت و کور. غمگین! اومدم سری بزنم شاید هردو حالمون بهتر بشه هم . شاید اینجا این صفحه از تنهایی در بیاد! حال هردمون گرفته است می دونم باید بیشتر  اینجا بیام



زمان ثبت : پنجشنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1391 در ساعت 07:47 AM
نویسنده : هاجر
عنوان :
گاهی که خاطرت منقبض می شود و دور تا دورت را چیزهای منقبض کننده پر کرده است دلت می خواهد خیالت را پروار دهی ۰۰۰به جایی که خاطرت منبسط شود۰ مثل من که حالا دلم می خواهد خیالم را ببرم یک جزیره ی افتابی ببرم به لنگکاوی۰۰۰ صبح بیدار شوم و بروم در سایه روشن افتاب روی برگهای سبز یه شیرکوچک و کیک لوبیا کوچک بگیرم بعد هم دوچرخه ای اجاره کنم و تا ظهر دورتا دورجزیره را وسط ادمهای غریبه که حتی زبانشان را نمی دانی تا جایی که توان دارم رکاب بزنم۰ ظهر که شدخسته و گرسنه غذای حاضری پر ادویه با یک لیوان بزرگ اب هندوانه بخورم۰ بعدهم برگردم و در خنکای اتاقی دراز بکشم و کتاب بخوانم تا خوابم ببرد۰ عصر که شد دوبارهکتاب را بردارم و بروم لب ساحل تا شب۰شب برگردم و فیلمی بزارم نگاه کنم یک لیوان بزرگ اب طالبی کنارم۰تا خوابم ببرد۰ حالا اگر خواست فردا بشود و دوباره درس و کار و درس و کار بشود۰۰۰ من خاطرم منبسط است۰۰۰گرچه این انبساط هر دفعه جای را طلب میکند۰۰و لزوما اینطور جاها نمی باشد


زمان ثبت : چهارشنبه 13 مهر ماه سال 1390 در ساعت 3:59 PM
نویسنده : هاجر
عنوان :
کسی بیاید به من بگوید چرا پنجره ها بسته است چرا کسی در نمیزند چرا باران نمیبارد چرا۰۰۰۰ چرا انچه باید باشد انچه نمیدانم چیست چرا نیست


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>


imjava


irLearn.com