X
تبلیغات
زولا
زمان ثبت : یکشنبه 31 تیر‌ماه سال 1397 در ساعت 11:32 ب.ظ
نویسنده : هاجر
عنوان :

امروز باز افتادم

و باز به خودم پیچیدم

از همه ی دردها و نامردی ها

از همه ی تقصیرهای خودم

از فلبم که تنها مانده 

از دستم که تنها مانده

از روح و تنی که بهشان قول داده ام سفت و محکم مواظبشان باشم تا زخم نخورند 

و به خودم میپیچم

مگر همه زندگی دل است؟ 

باید بکنی اش بندازی دور 

راحت تری

تا اینکه از شدت فشار و التماس حس کنی دارد مثل انار فشار داد میشود و قطره قطره ازش خون میچکد... 

نباشد بهتر است

بهتر است از اینکه بخواهی کسی فقط کسی  حتی کسی که نمیشناسی اش حتی در حد یک عابر پیاده بخواهی دستت را بگیرد و چند قدم راه بروی و بعد بروی و برود و ناشناس گم شوی... 

بهتر است از اینکه تمام انچه که هستی را نبینند و جلوی چشمت دست در دست باشند و تو نظاره کنی و اب شوی و اخر به جرم بی توجهی  برانندت و  نفهمند  تو گوشه ای کز کردی.... 

دستم را روی دلم میگذارم حرف نزند... تا کسی اتش نگیرد... 

خودم در خودم بپیچم و فقط درونم فریاد بزنم... بهتر است از اینکه خلقی بخواهد به جرم دلبری از یاری بسوزد... بگذار خودم بسوزم و تقصیرهام و سکوتهای نابجا 

بگذار خودم بسوزم و  نفهمی ها و لجبازی های کودکانه

بگذار خودم بسوزم که خودم هم دریغ کردم فقط چون ازم دریغ شد نگاه و محبت و توجه و ستایش و نثار کس دیگری شد... 

لعنت به خودم و دلم که اینهمه محتاج شد به غیر خدا و اینهمه زمین زده شد ...اینهمه... 

تهمتی که به شرافتم زده شد که هر لحظه از دردش توان زنده ماندن ندارم.... و فقط رفتم کربلا که از شدت این تهمت رها شم...سبک شم مغزم دلم ... مغزش دلش... و کو حلالیت؟  که سنگین ترین تهمت بود... اههه خیلییی سوختم... 

لعنت به تو که با بی مهری و نثار کردن توجهت به دیگران تنهام گذاشتی و با کثیف ترین تهمت بدرقه ام کردی!!! 





زمان ثبت : شنبه 30 تیر‌ماه سال 1397 در ساعت 04:49 ب.ظ
نویسنده : هاجر
عنوان :

دیروز افتتاحیه اولین خروجی حرفه ای کارم بود

فکر میکردم چقدر دوستانم میان و سر میزنن اما اونطور که مورد انتظارم بود نشد... یه تعداد کمی امدند و رفتند و... چشمم به در بود که اشناها را ببینم

اما کسی نبود... 

همه به کنار " او " نبود

همان که در پروسه ی  وحشتناک ترین حادثه ی زندگی ام یک شب کنار برج میلاد و سوز سرما وقتی ساختن تصویر و داستان را شروع کرده بود به من گفت " من مسیر زندگی ام رو مشخص کردم ولی تو هنوز معلوم نیست چه میکنی" 

هنوز دانشجو بودم و در عوالم خودم و کارهای دانشجویی کوچیک

وقتی  برای فرار از اضطراب ان حادثه و فرار از یک فکر مغزی که هر لحظه تمام وجودت رو مثل خوره میخوره همزمان با دانشجویی ، شروع به کار کردن کردم... کاری که فقط دنبال تجربه ی کار بودم نه خودم... 

بعد از انجا... مدرسه و کار فرهنگی

و " او" همچنان در خانه مشغول نوشتن و دوران نقاهت و فراغت از حادثه بود...

عکاسی را شروع کردم ... عکاسی شهری...چقدر خوب بود دیدن ادمها از پشت قاب و بعد لمس احساس و کلمات و روزمره ی انها... 

ساعتها دوربین به دست در شهر میچرخیدم و عکس میگرفتم... 

سفر رفتم ... درون دردناکم را جای جای جا میگذاشتم

اما " او" که حالا نگاهم میکرد که ان حادثه ی دردناک  انگار درونم خاموش میشد و چنان سرخوش و سرمست عشق بودم که هر لحظه از دیدن انرژی و توان و غرور " او" و امید به اینده و زندگی اش و کار کردنش بیشتر به وجد میامدم و تمام توان خودم رو برای اداره ی امورات روزمره و زمینی میگذاشتم که او افکار دنیای ذهنی اش و شخصیتهای عالم ذهنش را به تصویر بکشد

چه خوب که تاریخ میزد... همه اتفاق ها را و من انقدر سرگرم روزمره شدم که خودم را فراموش کردم و فقط خودم را جایی بین ادمها و تنها و با دوربین میدیدم... ....

بگذریم... " او" که رفت و در کار و در دیگران غرق شد... من هم از غرق شدم... از دست رفتم..." او " ازدست رفت

و " او"  به توهم شلوغی اطراف من ... و دوری از من ... درست جایی که زندگی به سمت دوران ارامش قرار بود برود رهایم  کرد و تیر خلاص همه ی درد ها و رنجوری ها و عاطفه ی زخم خورده ام را به من زد و رفت... 

و من  و شلوغی توهم امیز دور و برم که جای خالی اش را هیچ وقت این شلوغی ها پر نکرد و بیشتر درون خودم در بین جمع ها خزیدم...دلقکی لبخند به لب ... خودش نبود و همیشه در حسرت  تجربه ی لحظه هایی که میگذراند با " او" بود. و مگر حجم خوشی  های من چقدر سنگین و بزرگ بود که از توانش خارج باشد... 

منی که به یه شب گردی ساده و تا انتها و ابتدای خیابانی رفتن دلخوش و سرخوش میشدم ، به خرید ساده ای حتی یرای زندگی روزمره و زمینی مان... به کارهای مشترکی که زیر سقف دوست داشتنی خانه مان میکردیم... 

به جاده رفتن ها... چه روزها و ظهرهاس ماه رمضان ، چه روزهای برفی، چه شبهای سرد ابان ماه... و من چقدر کنار " او" ، " خودم" بودم.... یاغی ای سرخوش و خندان و مست... مست از بودنش... پر از نیروی شادی درونی... و شیطنت های کودکانه... 

حالا

دیروز

هیچ کس نبود...

حتی ان ادمهای شلوغ هم نبودند... 

هیچ کس... 

من بودم و قابها یم 

و تبریک و تمجید و صحبت درباره ی ان  ها از زبان کسانی که من را نمیشناختند ... 

هاجر همیشه در حرکتی که الان و اکنون در سکون است... 

جمله ای هست که زیاد تکرارش میکنم چند سالی است... : راههایی هست که با دیگران شروع میشود و ادامه اش و لحظه های سختش تو هستی و خودت... خود خودت...

جایش خالی بود.... کنارم.... اما نه در قلبم... 



زمان ثبت : پنج‌شنبه 3 خرداد‌ماه سال 1397 در ساعت 12:04 ق.ظ
نویسنده : هاجر
عنوان :

چه شکلی باید قلبت و بکنی؟ بدون قلب چه شکلی میشه زندگی کرد؟ با قلب باتری ای؟ یا قلب تقلبی؟ ادما با قلب مصنوعی راحت تر زندگی میکنن شاید

اره زندگی جاری ه ... ادما میمیرن.... تو عزیزاتو دفن میکنی... تمام خاطراتشون گلوتو چنگ میزنن... یه غده ی سرطانی تا ابد میشینه جای قلبت.  یه غده ی سرطانی که مثل اتیشه. هی سینه ات میسوزه میسوزه... حسرتش هر روز بیشتر ابت میکنه... نمیکشدت تموم شه... فقط ابت میکنه... ریز ریز ریز ریز ریز... 

اب شو... حقته... باید تاوان بدی... کدوم دوست داشتنی درد نداشته که این یکی بخواد نداشته باشه...



زمان ثبت : چهارشنبه 2 خرداد‌ماه سال 1397 در ساعت 11:58 ب.ظ
نویسنده : هاجر
عنوان :

همهٔ هستی من آیهٔ تاریکیست

که ترا در خود تکرارکنان

به سحرگاه شکفتن‌ها و رستن‌های ابدی خواهد برد

من در این آیه ترا آه کشیدم، آه

من در این آیه ترا

به درخت و آب و آتش پیوند زدم

زندگی شاید

یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد

زندگی شاید

ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میآویزد

زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد

زندگی شاید افروختن سیگاری باشد، در فاصلهٔ رخوتناک دو همآغوشی

یا نگاه گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر میدارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی‌معنی میگوید «صبح بخیر»

زندگی شاید آن لحظۀ مسدودیست

که نگاه من، در نی‌نی چشمان تو خود را ویران میسازد

و در این حسی است

که من آنرا با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

در اتاقی که به اندازهٔ یک تنهائیست

دل من

که به اندازهٔ یک عشقست

به بهانه‌های سادهٔ خوشبختی خود مینگرد

به زوال زیبای گل‌ها در گلدان

به نهالی که تو در باغچهٔ خانه‌مان کاشته‌ای

و به آواز قناری‌ها

که به اندازهٔ یک پنجره میخوانند

آه...

سهم من اینست

سهم من اینست

سهم من،

آسمانیست که آویختن پرده‌ای آنرا از من میگیرد

سهم من پائین رفتن از یک پلهٔ متروکست

و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره‌هاست

و در اندوه صدائی جان دادن که به من میگوید:

«دستهایت را

«دوست میدارم»

دستهایم را در باغچه میکارم

سبز خواهم شد، میدانم، میدانم، میدانم

و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت

گوشواری به دو گوشم میآویزم

از دو گیلاس سرخ همزاد

و به ناخن‌هایم برگ گل کوکب میچسبانم

کوچه‌ای هست که در آنجا

پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز

با همان موهای درهم و گردن‌های باریک و پاهای لاغر

به تبسم‌های معصوم دخترکی میاندیشند که یکشب او را

باد با خود برد

کوچه‌ای هست که قلب من آنرا

از محل کودکیم دزدیده ست

سفر حجمی در خط زمان

و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن

حجمی از تصویری آگاه

که ز مهمانی یک آینه بر میگردد

و بدینسانست

که کسی میمیرد

و کسی میماند

هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد، مرواریدی صید نخواهد کرد.

من

پری کوچک غمگینی را

میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی‌لبک چوبین

مینوازد آرام، آرام

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه میمیرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد


****

چرا انقدر این شعر به حال من میخوره.... چرااا؟!! 




زمان ثبت : پنج‌شنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1397 در ساعت 04:50 ق.ظ
نویسنده : هاجر
عنوان :

دارم خفه میشم دارم خفه میشم دارم خفه میشم دارم خفه میشم دارم خفه میشم دارم خفه میشم دارم خفه میشه

نفسم تنگه نمیتونم بین ادما باشم قلبم داره از سینه ام کنده میشه

نفسم تنگه نفسم تنگه نفسم تنگه.... 

تمام بدنم از شدت درد داره از هم متلاشی میشه... 

چقدر ساده همه ی زحمتای اینهمه سال مو موقع ثمر دادنش باید رها کنم و کس دیگه ای بهره شو ببره... چقدر سخت برای اونچه که دویدم تنهایی کشیدم اسیب خوردم از نتیجه اش از ته دل شاد بودم باید بهره شو کس دیگه ای ببره

درد دارم درد دارم درد دارم درد دارم

حضور ادما سنگینه

جنازه تو از چشم ادما قایم کنی سخته... تنت مرده

دنبال نوازشی دنبال عزت و محبتی؟ 

بریز  دور ادمها رو

هیچ اغوشی مثل خدا برات امن و ارووم نیست

چشمت به دست بنده هایت بهت محبت کنن؟ مگه محبت از بنده هاست؟ امروز هستن فردا نیستن... اون که یارت بود اونکه  عهد بست و اینهمه همپاش دویدی داره میزارتت کنار بعد اینهمههه تلاش و زحمت.... بعد اینهمه عشقی که نثارش کردی بعد اینهمه اسیبی که خوردی از بی وفایش چه برسه به بقیه.... 

وقتشه خودت دلت احساست نیازت فکرت توی مشتت باشه... وقتشه حصار بکشی  گرگ زیاده باید گرگ باشی دریده نشی... در اغوش خدا پناه بگیر 

دیگه کسی نیست... 

مثل یه زلزله زده که تمام خانواده اش رو از دست داده... 

میتونی خودتو از زیر اوار بیرون بیاری میتونی بشینی و ساعتها گریه کنی

سینه ام تنکه خیلی تنگه دارم خفه میشم دارم خفه میشم دارم خفه میشم

دارم تبعید میشم یکی دیگه میاد ساده هراونچه که کسب کردیم و میبره راحتتت 

مثل قدیمی میگه وفای زن رو وقت نداری مرد و وفای مرد و وقت داراییش ببین

وقتی رسید تو رو کنار گذاشت

تو رو ندید

احساس تو ندید

اخ خدا دارم خفهههه میشمممم نفسممم تنگهههه سایه ی شوم ادما روی زندگیمههه خدا نفسم تنگههه

توان دعا کردن ندارم توان حاجت خواستن ندارم توان به زور خواستن ندارم.... 

خدا ارامش میخوام یه خونه ی تازه کنار یه ادم که ارووم و امن و بی تنش زندگی کنم... دیگه سرمو توی بالش نگیرم از حس خیانت داد بزنممم و خفه شم... دیگه کابوس نبینم بالش بغل نکنم تنهایی نشینم منتظر کسی که با کس دیگه است و من و نگاهم  نمیکنه... 

دارم خفه میشم راه نفسم و باز کن...



   1       2       3       4       5       ...       28    >>


imjava


irLearn.com