هی

من 

بلند شو 

من و‌با خودت ببر به بلندپروازی هام 

به فتح قله 

به زیباترین ها 

بیدارم کن از این مردگی

به کوهها بگو صبر کنند برای من 

همانجای خود بایستند تا من برسم 

من دیگر دوان نیستم 

افتاده حالی ام در قعر چاهی عمیق که کور سوی نور چشمان خوابالودم ام را نیمه باز می‌کند 

فراموش شده ای ام در این‌سر دنیا 

در دیاری گنگ و عجیب 

در خانه ی در طبقه ی دوم‌در همسایگی کوه و جنگل

کوهی که. هر روز صبح‌ چون اینه ای به من‌و من به او‌می نگرم 

در خانه ای 

 در انتهای اتاقی با تصویر کوهی همچون اینه ای آویخته رو به رویم

من به زبانی دیگر با کوه حرف میزنم 

من

فراموش شده ای‌ام از دیار. خود رفته 

با خاطراتی محو از شهر دود گرفته ی‌خاکستری

به نارنج های نارس بگو 

به وقت فصل سرد 

به رسیدن شتاب کنند 

گلدان نارنج کوچکی گذاشتم 

که با نارنج های خاک من بیگانه است

سمبلی نمادی از نارنج های خودم 

من بین کوه و درختان 

بین قطارهای برقی 

بین لا به لا لباسهای گرم 

گم شدم

با خاطراتی گس و محو

به عکسها نقاشی های قرون وسطا رنسانس تا هنرمند با رویکرد معاصر نگاه میکنم 

آنچه زبانی بود برای بازگویی و روایت زیسته ی آدم‌ها 

به آنچه که دانستنش در دلم شوقی روشن میکرد

که مثل عنکبوتی تارهای آدم‌ها را بهم ببافم و داستان مشترکشان را روایت کنم

دور شدم از آن 

و چه غریب شدم و گمشده 

برایم چراغانی بیاور

کوه را چراغانی کنم 

درخت را چراغانی کنم 

خاموشی درونم را روشن کنم

تصاویر را وصله کنم تا به تصویری آشنا برسم 

تصاویر مخدوش و تکه پاره راه

از این هجمه ی کلام ها به تصویری برسم 

سرم پر از کلمه است 

و سوتی از سرم  بلند جیغ میکشد 

مدام خواب میبینم 

حرف میزنم 

با آنها که دورند 

و به وقت بیداری کلامی خاطرم نیست



شبیه عهد ناپیوسته 

شبیه همان رفتن های بی برگشت شدم 

تعهد به رفتن کردم و رفتم 

حالا اگر بیابان است 

من در بیابان فراموش شدم 

شبیه فراموشی های سال‌های دور 

شبیه فراموشی های گسسته

شبیه فراموشی خاموش به وقت نان و پنیر خوردن ها گرمای تابستان 

صدای خنده ام پیچید و فراموش شدم

برایم شمع روشن کن 

چراغانی کن 

من فراموش شده ام 

خاطره ام از شهر فراموش شده است 


غربت مهاجرت

ایران خانه ای داشتم 

خانه ای ساختم 

کاری ساحتم 

آتشی بود زیر خاکستر که زبانه کشید و سوزاند و رفت همه آنچه که ساخته بودم 

قصد کردم از این ناامید جا بروم به دیار و جغرافیای دیگر 

. تهران غریب شدم غریب و غریبه و غربت تهران گلویم  را گرفت 

در تلاش و صبر برای مهاجرت چند سالی در خانه ی پدری ماندم 

و خط زندگی و تلاش‌هایم روی خط صفر ماند و در انتظار مهاجرت . 

خانه ی پدری امن بود 

بی اتفاق سالها می‌شد آنجا ماند در سکوت و سکون 

آدم‌های اطراف آماده ی دریدن بودند طوری که روزهایی حس میکردم این شهر ناامن ترین است. دل‌های بی صاحب و بی رحم پی لحظه ای خوش کذرانی روح‌م تکه تکه شد. 

تهران گرفته ی دود گرفته ی خاکستری سیمانی نفسم را میگرفت 

نه کاری که درآمد چشم گیری داشته باشد نه امنیت شغلی و روانی. 

تلاش‌هایم بی نتیجه می‌ماند، 

قلبم شد سرخوردگی و سردی 

شهری که خانه و زندگی من را گرفت و دیگر هیچ شد 

تمام تلاش‌هایم سوخت و خاکستر شد 

آمدم 

دو سال و نیم در خوابگاه بودم و هیچ کس در این دوسال نبود 

غریبه ای فقط که دنیای تنهایی م را پر میکرد و جدید بود 

گاهی کوچه ها را که می رفتم حسرت به دل نگاه میکردم و اه میکشیدم که من حتی در این شهر یک خانه ندارم

سفری کوتاه به تهران و استرس های و ناامنی های اقامتم در این طرف جغرافیا 

وقتی به تهران سفر کردم  تمام جاها و لحظه هایی که خاطره داشتم را خواستم مرور و‌بازیابی کنم 

وقتی هرکدام را تکرار کردم هیچ طعمی نداشت جز گس بودن لحظه! 

من از روزهای زندگی نزدیک ترین اطرافیانم رفته بودم 

و محو شده بودم  و باز شهری که من خانه ای از خودم نداشتم! 

این حقیقت بود 

برگشتم که این طرف بسازم 

در حصاری گرفتار شدم که فلج شدم 

حقم خورده می‌شد 

به راحتی 

نادیده گرفته میشدم و‌تحقیر میشدم 

و باز هم ادامه دادم 

در این روزهای سخنم 

خانه ای پیدا کردم و‌جاگیر شدم 

و خانه  ام شد امن و آسایشم 

خانه ام شد راحت جانم 

شبها به دیوار ها‌و‌سفق بلندش خیره شوم و آرام باشم 

بال بلندپروازی هایم خسته بود‌

و چند باری شکسته 

ولی 

لنگ لنگان باید می رفتم 

چندیدن تار موی سفید در سرم 

به مدد قرصهای ویتامین و … سعی بر‌ حفظ ظاهر و لبخندم دارم

خسته ام 

و من در این دیار فراموش شدم

راستش 

تو این نقطه که هستم 

هیچ کس نیست 

برهوت عمیقی  ه . همه سایه ان. گاهی فقط میان پررنگ ن و بعد میرن. دور میشن. 

کاش آدمها از اول نباشن. حرفهای آدمها توی سرم میچرخه‌ .توی ذهنم. توی دلم. 

گاهی آدمی لبخند من و بیدار میکنه شیطنتم رو. 

کاش خودم بیدار باشم... 

کسی نمیتونه من و بلند کنه. کسی نمیتونه بیدارم کنه. بهم بگه ببین بنویس بخون بخور.... از ادما توقع چی دارم؟  چه کار میتونن برای من بکنن؟ هیچی.الان کی هست که من و از تخت بکشه بیرون؟ هیچ کس. صدبار با صدنفر تلفنی حرف بزنم و بهم بگن پاشو. باز تفلن و قطع مبکنم و دوباره میخوابم. و دوباره خواب.... تا اروومم کنه تا بتونم بیدار شم بلند شم راه برم غذا بخورم ... کارای روزمره مو انجام بدم...