we meet to part.thats way of life
we part to meet again.thats hope of life
اشنا می شویم برای جدایی.و این قانون زندگی است.
و جدا می شویم برای دیداری دیگر....
و این امید زندگی است
سلام به همه ی اونایی که تا حالا مهمون وبلاگ من بودن مهمونای خوب و دوستداشتنی که به بزرگی خودشون از اینکه میزبان خوبی نبودم باید منو ببخشن.تصمیم من:
۱.یا دیگه وبلاگ نمی نویسم
۲.اگه بنویسم یه چیزای دیگه می نویس(یعنی نوشته هایی که می خونم و به نظرم قشنگ میاد رو می نویسم)
۳.یه وبلاگ دیگه باز می کنم.(توشم گفتم چی می نویسم)
******
باز امدم از چشمه ی خواب کوزه ی تر در دستم
مرغانی می خواندند نیلوفر وا می شد
در بستم
و در ایوان تماشای تو بنشستم.
******
نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد:
چه سیب های قشنگی!
حیات نشئه ی تنهایی است
و میزبان پرسید:
قشنگ یعنی چه؟
ـ قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ی اشکال
و عشق ؛تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس
و عشق ؛تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
-و نوشداروی اندوه؟
-صدای خالص اکسیر می دهد این نوش!
.............
...................
(سهراب سپهری:مسافر)
******
تو وبلاگ جدید یا همین جا با یه شکل دیگه می بینمتون!
به خودم قول دادم دیگه دست به نوشتن دلتنگیام نبرم .وبلاگم خصوصی و مسخره شده .یعنی وقتایی ننویسم که دلم پره.اما نشد.نمی تونم.چرا حرفایی هست که هیچ وقت نمی شه به کسی گفت.حرفایی که خاطره های تلخ و مثل زهر رو خاطره ی اون پاییز سرد که همه جا هنوز زمستون نرسیده رو برام یخ زده کرد . حتی اشکای توی چشمام .خاطره هایی که یاداوریشم برام تار و مبهم اما تلخیش شفاف و روشن.
چرا چیزایی هست که می ترسه ادم ازش.چرا همه چی گاهی مثل یه خلا می مونه؟چرا باید بشینم و به دیگران امید و انرژی بدم که اره:بخند لحظه ها رو سخت نگیر و همه چی می گذره و....اما خودم خالی از انرژی ام.چرا باید برم جایی اشک بریزم که کسی نبینه و نفهمه .اخه من که همیشه اینجوری نیستم.اما گاهی که هستم (دلم گرفته)نمی خوام کسی بفهمه.
اخه بگم چی؟که چرا دلم گرفته؟بگم گاهی دلتنگیام برای دلتنگیای دیگرانه.اون وقت می گن از بی غمی به غمه دیگران افتاده.اما سنگ که نیستم ناراحت می شم .حتی از تنهایی های دیگران...کسی نمی فهمه دلتنگیا رو جز:کاغذ زیر دستم و کسی که اون بالا نشسته و تمام خنده هامو و گریه هامو می بینه.وقتی فکرشو می کنم یه گرما یه انرژی دوباره حس می کنم.قلبم داغ می شه و می جوشه رو لبام و لبخند دوباره......
پشت شییشه برف می بارد
پشت شییشه برف می بارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه ی اندوه می کارد
...............
چون نهالی سست می لرزد
روحم از سرمای تنهایی
می خزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی
دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام از عشق هم خسته
.............
*****
ولی با این همه:
در اتاقی که به اندازه ی یک تنهاییست
دل من
که به اندازه ی یک عشق است
به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد....
*****
(حرفهای دلتنگیو جدی نگیرید)
می ایی ؟ می ایی به عمق این شلوغی ها و هیا هو سفر کنیم؟می ایی دزدکی و یواشکی گوشه ی پرده ی دود و ساختمان را کنار بزنیم؟ می ایی پاورچین پاورچین از زیر همه چیز فرار کنیم؟
ببینیم پشت پرده ی دود و ساختمان یه دنیای سفید است .ببینیم عمق همه ی شلوغی ها سکوت است.فرار کنیم به یه جای دور؛دور دوردور. مواظب باش.دقت کن کسی از فرار ما بویی نبرد .که سفیدی دود گرفته و سکوت شلوغ می شود و دوباره... . بشینیم و تا ابد به طلوع و غروب افتاب نگاه کنیم.گنگ گنگ و خیره فقط به سرود باد و باان گوش کنیم.
می ایی سطر سطر زندگی رابه زبان خودمانی معنا کنیم(شاید زندگی زیبا تر شد!!)نه انطور که فیلسوفان عنا کردند و ان را فلسفه نامیدند .ار می دنی فیلسوفان زندگی را می پیچانند(پچیده می بینند)کهبتواننداز لا به لای ان معنای فلسفی بیرون بکشند و خطوط صاف و ساده ی زندگی را مبهم و درهم میکنند.
می ایی بی وقفه بخنیمو گریه و خاطرات مه گرفته و حزن الود را زیر خروارها خاک دفن کنیم (جایی که دست ذهن به ان نرسد)می ایی همه یکدست لباس بی رنگی بپوشیم و با هم
بی رنگ و هم رنگ باشیم؟چشمهامان را لحظه ای ببندیم و به هیچ چیز فکر نکنیم و نفسی عمیق بکشیم؟استی می ایی؟!!