چند وقتی هست حتی نیم نگاهی به اینجا نکردم. روزهای پر تلاطم قبلی تموم شد و روزهای پر هیجان جدید شروع شد. من بزرگ تر شدم. زندگی من به زندگی کسی گره خورد و زندگی او هم همچنین. راه و مسیر یکی شد .. و همه چی یکی... ما در عین خود بودن ما شدیم...
همه چیز شیرین...
*****
گاهی دلتنگ می شوم (هنوز هم) ....!! چرا؟!!
در استانه ی یصبح در تریروشنی ایستاده ام. خسته از شب.شب طولانی...شب سرد.لابه لای نسیم غوطه می خورم... صبح است ...
می ترسم یترس شیرین و دل نشین....
اکنون روزهایی سپری می کنم که پر از شور شیرین است.اکنون من دلم دستهایم به وسعت کسی عظیم شده است.اکنون چشمهایم پر از اسمان است.و وجودم پر از.... ~پر از.... نمی دانم تو که می دانی کلمه بگذار.(اگر کلمه در خور پیدا می کنی!).
وسط روزها ایستاده ایم .دنبال چه می گردیم نمی دانم.روزها غریب شده اند. (روزگار غریبی است نازنین!!!!).گاهی غربتش پیچکوار می پیچد دور دستهایم تا ننویسم.دور چشمهایم تا نبینم.و حتی از پیچ و تاب گلویم پایین می رود و دور قلبم می پیچد تا حس نکنم...
ولی من از هراس این غربت ؛ غربت نگاهها غربت حرفها؛ به جایی پناه می برم.به چشمهای کسی به دستهای کسی....کسی....کسی.....
من و تو پناه می بریم به اغوش کسی... کسی بی مانند....کسی بی هیچ کس...... کسی که مثل هیچ کس نیست.اصلا کس نیست...وجود است....وجود.....
رو به روش نشستم. هر دفعه که می بینمش گوشه ی چشماش چروک تر می شهانگار بزرگ تر می شه.انگار اینجا نیست. با همون تیپ ساده ی همیشگی: روسری ساده و گیره ی کوچیکی زیر روسری و....
ـ نمی خواد مقدمه بچینی از التهابت فهمیدم چته!!
ـچه کنم؟ شروع کردم!
ـبه قدرتش ایمان داری؟ توکل داری؟
ـاره اره صد در صد. اما می ترسم.از
از..........
از...........
از............
ـمی ترسی؟ نی دونی این یعنی چی؟ یعنی عین اینکه من می ترسم و خدایی ندارم!
ـنه دارم اما... سخته .خسته شدم کمی...
ـدنبال خوشبختی مطلقی؟ نگرد .نیست! ماهی و از اب که می گیری خام خام می خوریش؟
ـاییییییی !نه ه ه ه
ـاب پز؟
ـنچ
ـ حالا بندازش توی روغن بزار حسابی سرخ بشه نمک و ابلمو(می سوزونه) .حالا چی؟ خوشمزه می شه؟ خوب دیونه همینه دیگه تا سرخ نشی نمی فهمی .بگو شروع کردم کمکم کن.
ـ گفتم.
ـپس غمت چیه؟
ـ نمی دونم. با خودم در گیرم.
ـ ای بچه ..حواست هست داری امتحان می شی؟ بپا روفوزه نشی!
ـ من کور شدم؟ کر شدم؟ نمی شنوم؟
ـ متاسفانه اره
ـخوب من که نمی خواستم کر شم و کور شم. می خوام ببینم و بشنوم و هضم کنم. همین کارم می کنم. همینه که گیجم می کنه.
ـ نگران نباش. اون که هست .هیچ غمت از هیچی نباشه
...............
...................
..............
******
کلی حرف.یه چیزایی گفت. شاخ در میاوردم . یه لحظه حس کردم کلی خاطره و حرف قدیمی رو براش تازه کردم.چشماش از یاداوریشنو برق می زد.اما اخرش یه سکوت. گفت همه ی اینا منو بزرگ کرد.
به نظرم باید بزرگ شد.مثل ادم بزرگا. قدم قدم زندگیمو دارم نگا می کنم.ااااااااااااااااا ... چه چرخیه! چه جوری می چرخه؟ می خوام منم بچرخونمش... می دونم می تونم. هم من می چرخم هم اون
ـ