امروز بعد از چهار سال مهاجرت 

قرار داد جدید کاری گرفتم 

آن هایی که در جریان تمام سختی های این چند  سالم بودند از تمام رنجه‌ایم خبر داشتند، آن هایی که می دانستند چرا از تهران رفتم و چقدر برای این رفتن صبر کردم ، و اینجا اینجا اینجا ، وین شد شهر من! با خانه ی ۱۵۰ ساله ی مرکز شهر … 

حالا امروز کار پیدا کردم کار حسابداری… فقط اونهایی که اینجان میدونن چقدر سخته 

من کاری نکردم فقط خواستم از خدا برام جبران کنه هرچی از دستم رفت…

کسی چه میدونه که چقدر تنها م و چقدر باید همه چیز را همه ی فاصله ها را قورت بدم و روی قلبم یخ بزارم . کنجی پنهان شدم زیر نور کم اباژور، خیره به صفحه ها و تمرین ها و آرزوها و برنامه ها و بلندپروازی ها. 

اره راست گفت جاه طلبی هام را باید خودم بسازم… فقط خودم ساختم… خیلی خسته ام گاهی … خیلی… ولی خوب باید همین کنج ادامه بدم و جلو برم… شاید امن تره. شاید بهتر از شکستنه یا از انتظار کشیدن ها و چشم به راه بودن های بیهوده… 


بین هزار آرزو گم شدم

درخت سیب ارزوها رو به رویم 

باید نردبانی 

دست کم چهارپایه ای بگذارم و‌بالا بروم 

یکی یکی بچینم

ولی گم شدم 

هی

من 

بلند شو 

من و‌با خودت ببر به بلندپروازی هام 

به فتح قله 

به زیباترین ها 

بیدارم کن از این مردگی

به کوهها بگو صبر کنند برای من 

همانجای خود بایستند تا من برسم 

من دیگر دوان نیستم 

افتاده حالی ام در قعر چاهی عمیق که کور سوی نور چشمان خوابالودم ام را نیمه باز می‌کند 

فراموش شده ای ام در این‌سر دنیا 

در دیاری گنگ و عجیب 

در خانه ی در طبقه ی دوم‌در همسایگی کوه و جنگل

کوهی که. هر روز صبح‌ چون اینه ای به من‌و من به او‌می نگرم 

در خانه ای 

 در انتهای اتاقی با تصویر کوهی همچون اینه ای آویخته رو به رویم

من به زبانی دیگر با کوه حرف میزنم 

من

فراموش شده ای‌ام از دیار. خود رفته 

با خاطراتی محو از شهر دود گرفته ی‌خاکستری

به نارنج های نارس بگو 

به وقت فصل سرد 

به رسیدن شتاب کنند 

گلدان نارنج کوچکی گذاشتم 

که با نارنج های خاک من بیگانه است

سمبلی نمادی از نارنج های خودم 

من بین کوه و درختان 

بین قطارهای برقی 

بین لا به لا لباسهای گرم 

گم شدم

با خاطراتی گس و محو

به عکسها نقاشی های قرون وسطا رنسانس تا هنرمند با رویکرد معاصر نگاه میکنم 

آنچه زبانی بود برای بازگویی و روایت زیسته ی آدم‌ها 

به آنچه که دانستنش در دلم شوقی روشن میکرد

که مثل عنکبوتی تارهای آدم‌ها را بهم ببافم و داستان مشترکشان را روایت کنم

دور شدم از آن 

و چه غریب شدم و گمشده 

برایم چراغانی بیاور

کوه را چراغانی کنم 

درخت را چراغانی کنم 

خاموشی درونم را روشن کنم

تصاویر را وصله کنم تا به تصویری آشنا برسم 

تصاویر مخدوش و تکه پاره راه

از این هجمه ی کلام ها به تصویری برسم 

سرم پر از کلمه است 

و سوتی از سرم  بلند جیغ میکشد 

مدام خواب میبینم 

حرف میزنم 

با آنها که دورند 

و به وقت بیداری کلامی خاطرم نیست



شبیه عهد ناپیوسته 

شبیه همان رفتن های بی برگشت شدم 

تعهد به رفتن کردم و رفتم 

حالا اگر بیابان است 

من در بیابان فراموش شدم 

شبیه فراموشی های سال‌های دور 

شبیه فراموشی های گسسته

شبیه فراموشی خاموش به وقت نان و پنیر خوردن ها گرمای تابستان 

صدای خنده ام پیچید و فراموش شدم

برایم شمع روشن کن 

چراغانی کن 

من فراموش شده ام 

خاطره ام از شهر فراموش شده است