توی یه کتاب اینارو خوندم:
(چرا در زندگی مقدر است که ههمه چیز برود؟خیلی ساده است:برای اینکه متولد شدن یعنی رفتن.رفتن از همان ساعت اول.از همان لحظه ای که انسان شروع به نفس کشیدن می کند.
و تو نمی توانی با واقعیت زندگی دست و پنجه نرم کنی.)
(خوشبخت بودن یعنی چه ؟چه کسی می داند؟سعادت مثل زمان است:دارای سکون است و افرادند که می گذرند.)
(قلب کودک می بخشد اما از یاد نمی برد)
اینا همه از کتاب (خورشید را بیدار کنیم )بود کتاب فوق العده ای که مثل اون رو ندیدم و دنباله ی
کتاب (درخت زیبای من).کتابی که نویسنده خیلی قشنگ احساسات رو بیان می کنه .نویسنده ش:ژوزه مائورده واسکونسلوس.
تونستید بخونیدش  حتما!

سلام
خوشحالم وبلاگا راه افتاد موفق باشید همگی

چه برنامه هایی برای جمعش ریخته بود چه نقشه ای برای معلم روز شنبش  داشت قرار بود با داداش کوچیکش فردا برن یه دست فوتبل مشتی بزنن توپ فوتبالشو دولا کرده بود و گذاشته بود بالا سرش و خوابید چشماشو بست .اما برای همیشه بست خوابید برای همیشه ....حالا دیگه صداش تو کوچه ها نمیپیچه حالا دیگه کسی نیست که برای مادرش شیرین زبونی کنه حالا بجای اون جای گرم ونرم زیر سرش سنگه و رو صورت و تنش خاک حالا دیگه.........................
الان مامانش نشسته و اشکایی که از سرما یخ بسته رو توی توپ له شده یریزه و با دستای سرخش روی تنای نحیف و کوچیکه دو تا پسراش می کشه و حسرت یه لحظه با اونا بودنو می خوره.                                                 *** 

فقط می تونم همی نو بگم تو این جریان پیش اومده  چیزی نمی شه گفت کسی نمی تونه حتی یه ذره از احساسش رو بگه

اخر مطلب قبلیم یه چیزو یادم رفت : اینکه توی کتاب عین این چیزا نوشته نشده بود خیلیاشم از خودم در اوردم و ساختم خلاصه ببخشید