دیشب رؤیایی داشتم. خواب دیدم بر روی شنها راه میروم، همراه با خداوند و به سوی آسمان تمام زندگیم را میدیدم. همیشه در تمام گذشتهام دو ردپا دیده میشد یکی مال من یکی مال خداوند. اما در بعضی جا ها تنها یک ردپا وجود داشت؛ آن جاییکه سختترین روزهای زندگیم بود. بزرگترین ترسها و رنجها مربوط به آن دوران بود. از خدا پرسیدم: «خداوندا! تو به من گفتی که در تمام زندگی با من خواهی بود. خواهش میکنم به من بگو چرا در آن لحظات دردآور مرا تنها گذاشتی؟ » خداوند پاسخ داد: «فرزندم تو را دوست دارم و به تو گفتم که در تمام مدت زندگی با توأم. من هرگز تو را تنها نگذاشتم. هنگامی که در آن روزها یک ردپا دیده میشد این من بودم که تو را به دوشکشیدهام. »
یادم نمی ره که اون روز سر چهارراه پشت چراغ قرمز چی دیدم.طبق معمول چند تا بچه ی قد و نیم قد با بسته های ادامس و فال حافظ و...سر چهارراه بودند.یه بنز بژ نمره دبی هم بود .یکی از این بچه ها که حدودا ۵-۶سال داشت و خیلی لاغر و نحیف بود با بسته ی ادامسش به سمت بنز رفت و با انگشتای کوچیکش چند ضربه به شیشه ی راننده زدکه یهو دیدم راننده از ماشین پیاده شد و شروع کرد به زدن پسر بچه.طوری می زد که فکر می کردی الانه که بدن کوچیکش زیر دست و پای راننده له می شه و جو ن می ده. اونقدر همه شکه شده بودن که نتو نستن تکون بخورن و جلوی اونو بگیرن.خوشبختانه چراغ سبز شد و بچه ی بیچاره رو نجات داد.راننده سریع سوار شد و بچه های دیگه شروع به لقد زدن به ماشین کردن.خیلی دلم براشون سوخت ***
قدرت خوبه پول خوبه ثروتم خوبه به شرطی که روی گوش و چشم و دل ادم رو نپوشونه .طوری نشه که نفهمه مهر و محبت یعنی چی.گیریم طرف از این ادمای سر چهارراه بدش می یومده یا کینه به دل داشته یا اعصابش خراب بوده یا هر چیز دیگه نباید که سر یه بچه که توی زمستون از سرما گونه هاش پوست پوست شده و به جای هوا دود می خوره و برای یه اسکناس از لابه لای ماشینا رد میشه خالی کنه .خداییش نامردیه.یعنی سنگدلی تا این حد؟!!!!!!!!